وقتی گریبان عدم بادست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی عطش طعم تورا با اشکهایم می چشید
وقتی زمین ناز تو رادر آسمانها می کشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک دم شد این عاشق شدن
دنیا همین یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط tara |
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبه رو شه بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم با خیال تو هنوزم مثل هر روزو همیشه هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من برندار من مات تصویر توام تو همین جایی همیشه با تو شب مثل یه رویاست آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم منو نزدیک خودم کن تا تورو یادم بیارم با خیال تو هنوزم مثل هر روزو همیشه هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط tara |
باز آمدم از چشمه خواب، کوزه تر در دستم. مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم، در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم. سهراب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط tara |
از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ،
آدميت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي کنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است..
فريدون مشيري.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط tara |
خداوندا...!
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار است...
دراين دنيا كه مردانش عصاازكورمي دزدند
من از خوش باوري اينجا محبت جست وجو كردم
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
وآنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني
مژه برهم نزنم تا كه زدستم نرود
نازچشم تو به قدر مژه برهم زدني
ازعشق بگوييد كه اينجا همه مستند
مستي كه به دل عشق ندارد همه پستند
گم گشت در اينجا همه آيات خدا هم
اينها پي آيات خدا هم پي كسبند

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط tara |
آدمي دو قلب دارد قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد همان كه گاهي مي شكند گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه و گاهي هم از دست مي رود با اين دل است كه عاشق مي شويم با اين دل است كه دعا مي كنيم با همين دل است كه نفرين مي كنيم و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم اين قلب اما در سينه جا نمي شود و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد سياه و سنگ هم نمي شود از دست هم نمي رود زلال است و جاري مثل رود و نسيم و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد وقتي تو مي رنجي او مي بخشد... اين قلب كار خودش را مي كند نه به احساست كاري دارد نه به تعلقات نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند به خاطر قلب ديگرشان به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط tara |
خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم و شهامتی ده که تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط tara |
شاید کسی بفهمد من چه می گویم
آیا کسی می شنود فریاد مرا کسی می بیند نگاه مرا خدای من بین آسمان و زمین ماندن و ندانستن چقدر سخت است منتظر ماندن ندانستن چقدر سخت است من مانده ام تک و تنها بی هیچ آسمان و ستاره ای اما به خاطر خاطره می مانم به خاطر روزهای بارانی می مانم شاید ..... روزی برسد که منتظر رسیدنش بودم شاید.........
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط tara |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دو ست داشتند زن جوان:یواش تر برو من می ترسم مرد جوان:نه اینجوری خیلی بهتره زن جوان:خواهش می کنم من خیلی می ترسم مرد جوان :خوب اول باید بگی دوستم داری زن جوان :دوست دارم . حالا میشه یواش تر برونی مرد جوان :منو محکم بگیر زن جوان :خوب حالا میشه یواش تر برونی مرد جوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.در این سانحه به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت . مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود .پس بدون اینکه زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود. دمی می آید و باز دمی میرود اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می کند که نفس آدمی را ببرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط tara |
رسم میزبابی نشانی زتو داد کسی در خیالم کسی در خیالم در نیمه شبی سرد و برفی سر زده میهمانت شدم با شوق ماندم پشت در های دلت هرچه کوبیدم به خاطراتم به در نشانی ها دادن از روزهای با تو بودن:نشنیدی آری هرگز نشنیدی صدای هق هق بیگناه اشک هایم را مست از عشق دیگری جشنی در دلت بر پا بود تو به یاد دیگری لبخند میزدی در بستر گرمئ آشیانت در جوار شعله های آتش ومن از آتش حسادت و غیرت پشت در های دلت پا در برف می سوختم چه میزبان سنگ دلی بودی که شکستی حرمت میهمانت را پناهش ندادی لحظه ای و حتی نکردی رحمی بر پاهای خسته اش که فرسنگ ها راه را پیموده بود به امید دیدارت ... شکست خورده و مایوس در پیش گرفتم مسیر جاده های فرا موشی را و با خود یک دم اندیشیدم که چرا یک دم میهمانم نشدی تابیاموزمت رسم میزبانی را .............

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط tara |
از پرنده آسمان پرسیدم:عشق چیست؟
پاسخم داد:رهایی. از جغد پرسیدم به من گفت: تنهای. از گل سرخ پرسیدم گفت:نمی دانم! واگر از من بپرسی خواهم گفت:احساس بین من وتو وتوچه گویی؟ معلــــــــــــــــم گفت الف:
گفتم او
معلــــــــــــــــم گفت ب:
گفتم با او
معلـــــــــــــــم گفت پ:
گفتم پيش او
معلـــــــــــــــــــم گفت ج:
خواستم بگويــــــــم جــــــــــــــــــدايی
گفت:ديــــــــــــــــگر بس است
بی مرام...
در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست
عهد با هر کس ببندیم جانمان در دست اوست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط tara |
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط tara |
از دوست داشتن من انصراف نده حتي اگه بهت دروغ گفتم بازم بهم فرصت بده تا جبران كنم عشق رو تجربه کن (حتي اگر شکست خوردي) اينو بدون اگر کسي وارد زندگيت شد ولي يك روز گذاشت رفت دليل داره . تو باخودت فك كن كه چرا بهت دروغ ميگفت (مگه دوستت نداشت) ...شايد بهت دروغ ميگفت تا موقعي كه رفت و ازت جدا شد راحت تر فراموشش كني با خودت فك كن كه اصلآ چرا گذاشت رفت..... شايد براي اين گذاشت رفت چون تورو دوست داره ولي لياقت تورو نداره پس بدون همه نامرد نيستن كسي كه ميره دليل داره به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند . بی تو شب من شبی بی ستاره است. آفتاب را ببين که غول تاريکی از برابرش می گريزد. بی تو ، روز من آفتاب ندارد. چمنزار را بنگر لاله را نگاه کن به زمزمه جويبار گوش فرا دار. بی تو ، دنيای من از چمن و لاله و زمزمه خاليست. بی تو من هيچم ، نيستم... اگر می خواهی من بمانم اگر می خواهی نميرم..... هرگز از پيشم نره!!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط tara |